تبلیغات
طره ی پر خم

طره ی پر خم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

                                                      ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1389ساعت08:59 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

آن طرف آینه در وسعت نگاهم
با شوق آرزوها
                       اندوه گاه گاهم
پرمی زند دل من با بالهای غمگین
نمی خواهد بمانم 
                راحت از آشوب و این
دل اما ندارد سر در وفای هر کس
با کس نمی توان بود
            تا هست او همه کس

دلم با منطق عالم سر جنگ دارد
نخواهد کرد قبول این ظلم حسی عجیب دارد
دلم می خواهد این حس را تا روز آخر نگه دارد
حتی اگر تمام عالم از خانه ی وی به در شود


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388ساعت01:41 ق.ظتوسط تریفه | | نظرات()

 

* سرتاپای همه رو ذوق و شوق فرا گرفته بود.همه می خندیدند و خوشحال بودند و سعی می کردند از همه چی لذت ببرند.آخه امروز کمی با روزای دیگه فرق داشت چون می خواستن خودشون هم با روزای دیگه فذق داشته باشن.همه با هم بودن،این بهترین فرصت بود برای اینکه بخوای هر چی بوده و نبوده رو فراموش کنی و مثل همون سنگریزه هایی که اونا رو پشت سرت می اندازی،کرده و نکرده رو جا بگذاری و روت رو هم برنگردونی،فقط ازشون درس بگیری .

* دیروز همه با هم بودیم. جدا از اینکه با هم بودیم هر کسی دنبال کار خودش هم بود.آقایون کوهنوردی ،خانم ها که طبق عادت جمع کردن گیاه های بهاری و کلی ذوق زده شدن از اینکه«چقدر گیاه هست بریم جمع کنیم!!!»پسرها فوتبال ما هم مثل همیشه حرف زدن .

برای من و دختر عمه ام بهترین فرصت بود تا دلمون رو خالی کنیم و هر چی هست و نیست رو جلمون بذاریم.به خاطر همین از بقیه جدا شدیم .رفتیم بالای کوه از اون بالا میشد همه چی رو دید و دیگه واقعاً همه رو ریز می دیدیم .کنار سنگ هایی که اونا رو رو هم چیده بودن ایستادیم،نشستیم،خلاصه هر طور راحت بودیم فقط حرف زدیم .اما خالی نشدیم هیچ ،آرزو میکردیم الان اول صبح بود . ای کاش که اصلاً تموم نمی شد.

تونستیم یک قله دیگر رو هم فتح کنیم.اسمش بود «مه لا هه مزه » زیاد بلند نبود اما جای خیلی قشنگی داشت که کاملا سنگی بود و به شکل یک ایوان در اومده بود.

بعد از کلی خندیدن و خودن و راه رفتن و از همه مهم تر حرف زدن برای چند دقیقه ای دچار جو « هه لپه رکی » شدیم و این هم به فعالیت های مفید دیگرمون اضافه شد . و به برکت وجود کل طایفه دیگه صدا به صدا نمی رسید . اما من احساس می کردم که چیزایی ته دلم مونده و باید اونا رو هم بگم اما چه کنم که وقت تنگ بود.

در کل خیلی روز خوبی بود هم حرف های خوب زدیم ،هم بازی کردیم ،هم کلی خندیدیم.

* در راه بازگشت به خانه تصادف شده بود به خاطر همین ترافیک به وجود اومده بود.یک رنوی قرمز رنگ تصادف کرده بود .چند تا جوان کنار جاده داشتن گریه می کردن.واقعاً متأثر شدم .ای کاش همه رعایت میکردن تا حداقل در چنین روزهایی که همه باید خوشحال باشن کسی غمی رو احساس نکنه اما باز در اون حال هم رانندگانی بودن که می خواستن با سبقت های نا به جا از ترافیک رد بشن.من نمی دونم دلیل تصادف چی بود اما چرا باید با وجود این شواهد عینی باز هم دست به چنین کارهایی بزنیم.امیدوارم همه مادرک کنیم که ، دیر رسیدن واقعا بهتر از هرگز نرسیدن است.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1388ساعت09:04 ق.ظتوسط تریفه | | نظرات()

نوروز امسال خیلی فرق داره .چون دنیا فرق کرده ،دنیا فرق کرده چون من عوض شدم.به هر حال..... بهار همیشه زیباست با اینکه پادشاه فصل ها هنوزم پاییزه.
امشب یه برنامه دیدم از آیین نوروز در بین زرتشتیان.چه قدر زیبا بود.
یه سال دیگه هم گذشت .خدایا منو ببخش.قول میدم بنده بهتری بشم.قول میدم از این نعمتی که با این همه رحم و مروتت به من عطا کردی، بهترین استفاده رو ببرم .دلم می خواد تو هم کمکم کنی .می دونم که میکنی و همیشه هم کردی .....اگر تو نبودی که من نمی تونستم تا اینجا بیام.خدایا بازم دستم رو بگیر و هدایتم کن....
سال 88 رو به همه عزیزانم تبریک میگم .امیدوارم  قلب همه آدما جای مهر و محبت و عشق به ایزد منان باشه.
خدایا همه انسان ها رو در رسیدن به آرزوهای قشنگشون یاری کن ....


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند 1387ساعت01:23 ق.ظتوسط تریفه | | نظرات()

اگر کسی از راه خدا منحرف شده باشد،
پیوسته می تواند به سوی خدا باز گردد.
در آن صورت فرشتگان خدا با او خواهند بود.
                     گذشته،
نمی تواند هیچ کس را محبوس و زندانی خود سازد.
                ....................
شما که دنبال معجزه هستید،
چشم بگشایید و ببینید!
پیرامون ما را معجزه های خدا گرفته است.
دانه ای کوچک رشد می کند
و به درخت عظیمی تبدیل می شود.
کرم ابریشم؛
پروانه ای زیبا می شودو...   .
               .....................
قلب خود را بگشایید
و بگذارید که عشق وارد شود،
آنگاه تمام خوبی ها به سوی شما جذب خواهند شد.
زیرا عشق،نیرویی مغناطیسی ست
که نیکی ها را جذب می کند.
              ......................
نباید فراموش کنم :
هر آنچه می اندیشم،
هر عملی که انجام می دهم،
و هر حسی که دارم،
در حافظه طبیعت ثبت می شود.
شاید بتوانم دیگران و حتی خودم را فریب دهم ،
اما نمی توانم طبیعت را فریب دهم.
              ......................
پاکان متبرکند!اما باید یک گام دیگر بردارند.
باید تمایل به تقدس را کنار بگذارند،
زیرا قلب باید از همه خواسته ها رها شود ،
تا بتوان آن را به خدا تقدیم کرد.
             .......................
اگر می خواهید مانند کودکان باشید،
باید از چیزهای ساده و کوچک زندگی شاد شوید.
باید روراست،گشاده،صادق و خود انگیز باشید.
احساسات خود را پنهان نکنید
و از ندانستن نترسید.
             .......................
خدا یار ماست.
بهترین،برترین و یگانه یار همیشگی،
در تمامی بیست و چهار ساعت روز در دسترس است
و پیوسته آماده ی یاری رساندن به ما .
اما چند نفر از ما یاری او را می جوییم؟
            ........................
 ما دستخوش غم می شویم،
زیرا به موضوعات گوناگون وابستگی پیدا می کنیم.
یکی از راه های برخورد با موقعیت های
ناراحت کننده آن است که به خود بگوییم:
«خدا برنامه های ما را در هم می ریزد،
تا برنامه ی خود را اجرا کند
و برنامه های خدا همیشه کاملند.»
           .........................
فقط یک راه برای دست یابی به آرامش وجود دارد
و آن خود شناسی ست.
زمانی که خودتان را بشناسید
دیگر تنش ،تشویش و اضطرابی نخواهید داشت،
زیرا در آرامش خواهید بود.
اما به راستی چرا آرامش ذهن را از دست می دهیم؟
زیرا امیال و خواسته های ما به میدان می آیند.
اما خواست خدا برتر از امیال و خواسته های ماست.
پس خواست خدا را در هر صورتی بپذیریم،
تا دیگر آرامش خود را از دست ندهیم.
           .......................
 در صورتی که الگوی ذهن خود را تغییر دهیم ،
بسیاری از بیماری هایمان بهبود می یابند.
پس ذهن خود را تغییر دهید ،
تا دنیا متحول شود.
               .......
                 .......
                    .......
                             (جی پی واسوانی)



ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند 1387ساعت02:08 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

او باید بداند همه ی مردم عادل و همه ی آنان صادق نیستند.اما به فرزندم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان های صدیق هم وجود دارند.به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خود خواه ،رهبر با همتی هم وجود دارد.به او بگویید در ازای هر دشمن، دوستی هم هست .می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید که اگر با کار و زحمت خود یک دلارکاسبی کند، بهترازآن است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند.به او بیاموزید که از باختن پند بگیردوازپیروزشدن لذت ببرد.اورااز غبطه خوردن بر حذردارید.به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد  آور شوید .اگرمی توانید به او نقش مهم کتاب رادرزندگی آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند،به پرندگان درحال پروازد دل آسمان،به گل های درون باغچه،به زنبورها که درهوا پروازمی کنند ،دقیق شود.به فرزندم بیاموزید که درمدرسه بهتر این است که مردود شودامابا تقلب به قبولی نرسد.به او یاد دهید باملایم ها، ملایم وبا گردن کش ها،گردن کش باشد.به عقایدش ایمان داشته باشد؛حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند.به او یاد دهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد،انتخاب کند.ارزش های زندگی را به فرزندم آموزش دهید.به او یاد بدهید که دراوج اندوه تبسم کند.به او بیاموزید که در اشکریختن خجالتی  وجود ندارد.به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ؛اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند ،پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.در کار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید.اما از او یک نازپرورده نسازید.بگذارید که او شجاع باشد.به او بیاموزید که به مردم اعقاد داشته باشد .توقع زیادی است؛ اما ببینید که می توانید چه کار بکنید.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن 1387ساعت11:56 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
بیاور قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره اخلاص دریا کردنش با من


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1387ساعت11:26 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

دلم گرفته از این همه تکرار
                                       دلم گرفته
دوست دارم پرواز کنم
به اوج بیکرانها
سبک بال و رها
رها از هر غمی
 غمی بی پایان
پایانی مرگ آور
مرگی نه همیشگی
تولدی دیگر
زندگی سرشار از من
از عشق از حقیقت
به رنگ مادر
به شوق باران
اندازه ی دریا
به عمر نوح
     


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1387ساعت11:00 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

صفحات وبلاگ با مرورگر فایر فاکس به طور کامل قابل مشاهده است.

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1387ساعت10:56 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

چند وقت  پیش کتابی به نام ارابه های خدایان را  خواندم.نویسنده در این کتاب می خواهد دوران مبهم و تاریک باستان را به قول خودش با پرسش های بنیادی که می کند روشن سازد.چند روز اول متاسفانه خواب شبانه ام مختل شده بود و گویی احساس مسئولیت بیشتری می کردم .علاقه قبلی ام به باستان شناسی و تاریخ باعث شد خواندن آن را ادامه دهم.به نظریه«اریک فون دانیکن »که می گویدامکان دارد در دوران باستان (خدایان)فضانوردانی هوشمند به ملاقات نیاکان ما آمده باشند فکر می کردم.نیاکان ما چون بسیار ساده بودند و نمی توانستند از توانایی های فضانوردان سر در آورند آنان را همچون خدایانی پرستیدند.انسان ها نسل به نسل این حقایق را در قالب اسطوره ها به آیندگان منتقل کردند.هر چه بیشتر به آن فکر می کردم بیشتر در آن غرق می شدم و گاهی مثل نگاه اول آن را تخیل می دانستم اما به گفته خودم شک داشتم .با مثال ها و توضیحاتی که فون دانیکن در مورد آثار به جا مانده از دوران باستان می دهد خواندن این کتاب را حداقل برای بالا بردن اطلاعات عمومی بیهوده نمی دانم.در این کتاب صحبت از اسطوره های باستان می شود و فون دانیکن می گوید:حتی اگر صحنه پردازی های کتاب های اسطوره ای -که در آن ها زندگی خدایان باستان و کار های آنان وجود دارد -از تخیل نویسنده سرچشمه گرفته باشد،با این وجود هر تخیلی نیاز به زمینه ای از واقعیت دارد.«به عنوان مثال در کتیبه سوم گیل گمش آمده که یکی از شخصیت های این داستان به نام «انکیدو»توسط خدای خورشید به آسمان برده می شود .در این زمان انکیدو می گوید:احساس کردم بدنم همانند سرب سنگین شد».اگر تصور ما از دوران باستان این باشد که انسان های آن زمان بسیار ساده و ابتدایی بوده اند واقعا از کجا می دانستند اگر شخصی از زمین به آسمان پرواز کند با سرعتی که پیدا می کند بدنش مانند سرب سنگین می شود؟! دانیکن می گوید :«نمی خواهم ایده ام را به کسی القا کنم اما سعی کنیم دست از اعتقادات کهنه و تعصبی برداریم و هر چیزی را نپذیریم».وی سال ها برای جمع آوری اطلاعات برای کتاب هایش و به اثبات رساندن نظریه اش در سفر بوده است اما به هر حال مورد انتقادات زیادی نیز قرار گرفته است اما به گفته خودش این انتقادات او را در رسیدن به هدفش یاری می کنند.با اینکه می شود گمان های دیگری هم در مورد دوران باستان زد و -مثلا انسان های آن دوران را بسیار متمدن و پیشرفته دانست که در آن صورت بسیاری از سوال ها جواب خود را می گیرند-اما کار وی در جای خود قابل تحسین است.به نظر من پذیرفتن یا نپذیرفتن چنین نظریاتی زیاد مهم نیست مهم این است که آن ها را مورد بررسی قرار دهیم  و به قول فون دانیکن هر چه را به ما گفته اند حقیقت ندانیم چون واقعا بابا دیگر نمی تواند آب بدهد و آن مرد همیشه در باران نمی آید!

 حداقل سعی کنیم به درستی آن ها پی ببریم چون «برای روشن شدن آینده مان باید ابهامات و اشکالات گذشته را بر طرف کنیم»(دانیکن) .اگر اشتباهی کرده ایم جبران کنیم.

وقتی این کتاب را به دیگران نشان می دهم بسیاری می گویند:تخیلی بیش نیست.اما من همیشه این سوال را از خود پرسیده ام آیا در جهانی به این بزرگی امکان حیات دیگری وجود ندارد پس دانشمندانی که پیام های رمزی به فضا می فرستند دنبال چه اند؟سفینه هایی که به مریخ می روند دنبال چه می گردند؟چرا در غار قهستان زمین و زهره با خطی به هم وصل اند؟.................

حداقل در کتاب هایمان آیه ای از قرآن خوانده ایم که خداوند به موجودات بین زمین و آسمان ها اشاره می کند و می فرماید:آنان را بین زمین و آسمان ها پراکنده ام.و در آیه ای دیگر خداوند می گوید:انسان را بربسیاری از موجودات خویش برتری دادم.یعنی بر تمامی آنان برتری ندارد و چه بسا موجوداتی باشند که از انسان برتراند. یا زمانی که خداوند می خواهد انسان را از خاک بیافریند فرشتگان می گویند :چرا این را که زمین را به فساد می کشاند می آفرینید.یعنی «شاید» قبل از انسان موجوداتی شبیه او برروی زمین و یا جایی دیگر بوده باشند.(ویا نه چون انسان اختیار دارد نمی تواند مانند فرشتگان همیشه خوب باشد)و خیلی شاید های دیگر.به هر حال می خواهم به آنانی که همچنین جوابی به من دادند بگویم:شما که ایده ی فون دانیکن را تخیلی و دورازعقل می دانید، لطف کنید عجایبی را که از دوران باستان در سرتاسر جهان به جا مانده اند با دیدی واقعی و دور از تخیل ثابت کنید.من نمی خواهم ثابت کنم که نظریه وی درست است یا غلط و واقعا توانایی آن را هم ندارم اما می خواهم بگویم با خواندن این کتاب و بسیاری کتاب های دیگر می توانیم نسبت به مسائل اطرافمان احساس مسئولیت بیشتری کنیم.حق نداریم با گفتن این کلمات که تخیلی و دور از عقل است تمام زحمات آنان را به باد دهیم.چون تا الان بسیاری مسائل تخیلی به واقعیت پیوسته اند:(قسمتی از کتاب)

«امروزه زندگی ها متمدنانه شده و سروصدای کمتری برپا می شود و اندیشه ها و فرضیات شجاعانه و نوین را به قول آمریکایی ها با «امکانش وجود دارد»خفه می کنندو می کشند.پانصد سال قبل دانشمندی درمحکمه ای قانونی فریاد کشید:

عقل سالم به کسانی که می گویند زمین یک کره ی گرد است و در فضا معلق است ،پاسخ می دهد که اگر چنین بود باید مردمی که در پایین این کره ی زمین زندگی می کنند به فضا می ریختند.

شخص دیگری تأکید می کند:در هیچ کجای کتاب مقدس گفته نشده که زمین به دور خورشید می گردد؛بنابراین چنین عقیده ای شیطانی می باشد.[البته در قرآن کریم اشاره هایی به دَوران زمین شده است:

*و تَریَ الجبالَ تحسَبُها جامدةً و هی تَمُرُّ مَرَّ السّحابِ*

*وکوه ها را می بینی و می پنداری ساکن اند در حالی که چون ابر در حرکت اند*]

چنین است که هر گاه نظریه نوینی مطرح می شود ،فوراٌ کوتاه فکری و تعصبات کهن جلو پیشرفت آن را می گیرند و بنابراین در آغاز قرن بیست و یکم دانشمندان باید خود را برای کشف حقایق تکان دهنده و باور نکردنی ای آماده کنند.همگی باید با مطرح کردن پرسش های شجاعانه قوانین علوم مختلف را که سال ها راکد مانده اند به سوی آینده و پیشرفت هدایت کنیم و حتی اگر ارتش مسلحی بخواهد جلو این هدف ما را بگیرد،باید آن چنان از این هدف دفاع کنیم که هیچ گاه دوباره علوم به دوران تعصب ورزی های سنتی باز نگردد.بنا براین دیگر اصطلاحی به نام غیر ممکن سد راه دانشمندان نیست و هر کس نخواهد حقایق را بپذیرد در زیر چرخ های حقیقت خرد خواهدشد. » 

کاش آب این تنگ را عوض می کردی

آب این تنگ مانده است و بو گرفته است

وتو می دانی آب که بماند می گندد

حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد

حیف از این قلب که در غلط بغلتد

                                                                            


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن 1387ساعت12:01 ق.ظتوسط تریفه | | نظرات()

لذت دوست داشتن

اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید

اگر چیزی را دوست ندارید،از آن دوری جویید

اگر چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری جویید،آن را تغییر دهید.

اگر چیزی را دوست ندارید و نمی توانید ار آن دوری جویید و نمی توانید آن را تغییر دهید

آنرا بپذیرید.

با تغییر دادن نگرشتان نسبت به چیزهایی که آن ها را دوست ندارید ،آن ها را بپذیرید.

           (خوزه سیلوا)


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن 1387ساعت11:52 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

امروز رفته بودم دکتر.همیشه سالی یک بار میروم دکتر آن هم وقتی که تاریخ دفترچه ام تمام شده باشد.گذشته از این حرف ها یک صحنه ی .........  صحنه ای دیدم.یکی از مراجعه کنندگان تا قبل از ورود به اتاق معاینه و صحبت کردن با منشی مثل تمامی افراد دیگر جزء مردم عادی بود اما بعد از این اتفاق،گرم احوال پرسی شدند و خانم منشی بهای ویزیت را به ایشان باز گرداند.در حالی که آدم هایی را می دیدی واقعا محتاج کمک و مساعدت بودند .شاید بگویید دنیا این طور شده اما چرا؟ اگر حس کمک است پس باید نسبت به همه یکسان باشد و چه بسا بسیاری محتاجتر هم باشند..................


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1387ساعت11:49 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

سلام سلام سلام

بالاخره امتحاناتمون تمام شد و برگشتم .من که دلم خیلی تنگ شده بود.

غزه هم که آتش بس شد.امیدوارم .به هر حال .

یه متنی نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

آهای ای مه آلود!

پنجره ها را بگشایید و فرش های دلتان را بتکانید

سینه ها را میدان دوستی کنید

بیایید همه با هم باشیم

با هم باشیم و اراده کنیم

قدم برداریم تا برسیم

بیایید قلبهایمان را بر فراز آسمان دوستی هاآویزان کنیم

تا وقتی نا امید شدیم

صدای تاپ تاپ قلبمان از نردبان احساس بالا رود

تا ابرهای حماسه و معرفت بگریند

کینه ها را از دل پاک کنند

بیایید با هم باشیم

تا سنگ های سخت را با نفس های گرممان

آب کنیم

جاری شویم تا به ساحل دوست برسیم

بیایید با هم باشیم

تا دیگر کسی نتواند زنجیر هایمان را پاره کند

تا کسی نتواند به ما بگوید :نگو ،نکن...

صورتک از رو برداریم

به چشم هایمان بیاموزیم 

وقتی می بیند بال کبوتری می شکند بسته شود

بهتر از آن است که ببیند و کاری نکند

به دهانمان یاد دهیم

تا آهنگ خوش غزل دوست بخواند

پاهایمان را عادت دهیم تا به جای خوشی و آسانی زودگذر

سختی های با ارزش را تحمل کند

به دستانمان بیاموزین تا کاغذ سفید را با نوشتن بد سیاه نکند

به آن ها املای خوبی ها را یاد دهیم

تا که اول هر کاغذی بنویسد «به نام دوست که هر چه داریم از اوست »

اگر روزی باران بارید نگوییم چرا بارید

یادمان باشد شاید یکی واقعا محتاج این باران است

برای آمدن باران دعا کنیم اما به فکر چکمه پاره پسرک باشیم

بیایید ستاره هایمان را به هم نزدیک کنیم

قاب صورتمان را با طرح گل و راستی بیاراییم

امید را در خود بجوشانیم و از لابه لای طناب گل سرخ برویانیم

تاروپود خوبی ها را به هم ببافیم و لباس محبت به تن کنیم

اگر نمی توانیم گل باشیم ،آرامش گل را به هم نزنیم

در جشن هایمان کلید خوبی ها را به هم هدیه دهیم. 

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1387ساعت11:39 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()

سلام .

امروز پنجمین امتحانم رو با موفقیت دادم.تا شنبه آینده امتحان ندارم و میشه گفت بی کارم. هرچند که اگر این چند روزه نخونم هفته دیگه گیر می افتم و باید تا نیمه شب بیدار بمونم پس بهتره که این هفته رو تنبلی نکنم.اما امشب اومدم که یه شعری که واقعا نمی دونم مال چه شخصیه رو براتون بنویسم چون به نظرم میتونه روی شما هم البته اگرخودتون بخواهید-تاثیر بگذاره.از اینترنت گرفتم .اما متاسفانه یادم نمونده از چه سایتی بود.به هر حال دست شاعر درد نکنه.امیدوارم مفید باشه.

 خویش را باور کن!

هیچ کس جز تو نخواهد رویید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

        نازنین!

سر نگون کردن غم حرکت آسانی نیست

لیک آسانتر از آن است که می پنداری

ریشه ها می گویند:

«ما تواناتر از آنیم که می پنداری»

باز کن پنجره را صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو روی این خاک نخواهد پاشید

از دل خاک نخواهد رویید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

وخدا می داند و خدا می خواهد که تو «خودآ» یی باشی

برپهنه خاک.                        

کودکان فردا خرمن کشت امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ،در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است

بهار آمده است

تو بهاری آری!

خویش را باور کن


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1387ساعت12:08 ق.ظتوسط تریفه | | نظرات()

روز یکشنببه ساعت 7:20 دقیقه بود که مثلا داشتم درس می خوندم اما حواسم فقط به اخبار بود.خبر بمباران غزه بود.چه قدر خوب می توانند کارهایشان توجیه کنند.همانهایی که دست به همه کار می زنند اما ادعای حقوق بشر دارند.می گفتند:«ما گفتیم دیگر کافی است اما چون به ما حمله شد ،چاره ای نداشتیم.»یعنی آنان حاضراند به خاطر منفعت خود هر کاری بکنند اما کار فلسطینی ها برای دفاع از جان و مال و وطنشان اشتباه و شاید از دید آنان گناه هم باشد.وقتی صورت های خونی کودکان فلسطینی را میبینم دلم می لرزد.وقتی خودم را جای آنان قرار می دهم هزار بار خدا را شکر می کنم که حداقل این وضعیت را نداریم.به خاطر همین هیچ وقت آرزو نمی کنم یه «فرشته »از اون طرف دنیا بیاید و من رااز این وضعیت نجات دهد.خدایا ما که با یه ذره کم خوابی ،با یه ذره شب بیداری ،با یه ذره سرما زودی صدامون در میاد اونا باید چی بکشن.دلم می خواد بد متوجه نشید.ماهم مشکلات خودمان را داریم اما به نظرشما کشتن و بی خانمان کردن انسان ها را چه می گویند ؟با این کارها نشان میدهند که هر چیزی هستند جز یک انسان.مگر سادگی و مهر و وفا قانون انسان بودن نبود؟....

ای کاش میشد کاری کرد .یک کمک واقعی .کاش میشد چشم هایمان را بشوییم و جور دیگری ببینیم.نه اینکه با شعار و دادو فریاد هم وقت خودمان را تلف کنیم هم به جای بهتر کردن وضعیت ماهیت آن عمل را هم خدشه دار کنیم.مگر نه وقتی دانش آموزان را به «راهپیمایی»میبرند ،برای چه می برندشان.اگر واقعا راست می گویند،چرا می گویند:«فکر کنید میرید خیابون گردی».که واقعا هم اینطور شده.با اینکه می دانم هستند کسانی که نه به خاطر بعضی مسائل بلکه به خاطر حس انسان دوستی این کار را می کنند.

امروزه هر چند که علم و منطق بسیار پیشرفت کرده اما انگار همه فقط دم میزنند.از حقوق بشر دفاع میکنند،آن را رعایت هم می کنند .پس کو ؟کجاست ؟چرا نمیبینیمش؟همه رهبر و فرمانروا شده اند و برای دیگران تصمیم میگیرند.تشخیص درست و غلط می دهند.گویی یادشان رفته همه از یک گوهراند.

با اینکه سال هاآموخته اند اما انگار فقط بازی میکرده اند .نکند آن ها هم «کردان »ی اند و ما خبر نداریم. گاهی برای کلاه گذاشتن سر دیگران با هم دست هم میدهند اما وقتی به آنان احتاج داری هیچ جا پیدایشان نیست.گویی واقعا «شیئ وارگی»معنا پیدا میکند. 

.

کاش رویا هایمان روزی حقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند

سادگی،مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت میشدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشم هامان با صداقت میشدند



ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1387ساعت11:07 ب.ظتوسط تریفه | | نظرات()